جک
ویالن
مردی در یک تصادف رانندگی، هر دو دستش شکست. او را به بیمارستان بردند. در بیمارستان هر دو دست او را گچ گرفتند. بعد از مدتی دستهای مرد خوب شد و قرار شد که گچش را باز کنند. مرد به دکترگفت: آقای دکتر بعد از باز شدن گچ دستم میتوانم ویالن بزنم.
دکتر گفت: چرا نمیتوانی؟ خوب هم میتوانی.
مرد حسابی خوشحال شد و شروع کرد به خنده و شادی. دکتر گفت: حالا چرا اینقدر خوشحالی؟
مرد جواب داد: آخه قبل از تصادف نمیتوانستم ویالن بزنم
دعوت
مردی به یک مهمانی باشکوه رفت بدون اینکه از او دعوتی شده باشد. مردم از او پرسیدند: تو دیگر برای چه به این مهمانی آمدی؟ تو که دعوت نشدی.
جواب داد: اگر صاحبخانه وظیفهی خودش را نمیداند، من که وظیفهام را میدانم.
گودال
مادر به بچهاش گفت: وا... خاک بر سرم چرا اینقدر گلی و شلخته شدهای؟
پسر گفت: داشتم میآمدم که وسط خیابان زیر پایم یک گودال باز شد و من افتادم توی گودال.
مادر با عصبانیت گفت: آخه چرا شلوار به این نویی را به این روز در آوردی؟
پسر گفت: مامان ببخشید، گودال یکدفعه دهان باز کرد دیگر وقت شلوار عوض کردن نبود.
هواپیماربایان
چند تا هواپیماربا هواپیمایی دزدیدند و برای سوختگیری به اجبار در یک کشور خارجی فرود آمدند. آنها از مقامات فرودگاه خواستند که فوری به آنها سوخت بدهند و گرنه در هر ده دقیقه یکی از سرنشینان هواپیما را خواهند کشت. مقامات فرودگاه با هم جلسه گرفتند که چه کار کنند. جلسهی آنها طول کشید و هواپیمارباها یک نفر را کشتند و جسدش را از هواپیما بیرون انداختند.
مسوولین فرودگاه دیدند که هواپیمارباها خیلی یکدنده هستند، فوری سوخت هواپیما را تامین کردند تا هواپیما پرواز کند. اما باز هم هواپیما پرواز نکرد. وقتی علت را از رییس هواپیمارباها پرسیدند. رییس کمی سرش را خاراند و گفت: راستش آن کسی که کشتیم. خلبان بود.
اگر آمد
پدر: «من میروم بیرون. اگر دوستم آمد بگو نیستم.»
پسر: «باشه، ولی اگر نیامد چه بگویم؟»
پارک
اتوبوس دو طبقه را میدهند به یک نفر و میگویند پارکش کن. آن مرد اتوبوس را میگیرد و طبقهی اول را چمن میکارد و طبقهی دوم اتوبوس را پر از درخت و گل میکند.
حمام
مردی به حمام نمیرفت. به همین خاطر چرک خشککن زیاد میخورد.
خواهش بیجا
دایی عزیز و پرستارم! من میخواهم بیایم آمپولم را بزنم. شما لطف کن آمپولم را بینداز دور. بعد به مامان بگو که آمپول مرا زدهای.
قهر
روزی شنگول از خانه قهر میکند و نشانه خانه آقا گرگه را میپرسد.
نان
به چندین سنگک سرد و خشک شده احتیاج داریم. از دارندگان تقاضا داریم که آن را به من بدهند. اگر نبودم در مغازه را بزنید.
کلهپزی ته کوچه
پول
چرا پول خرد! چرا سکه! لطفاً از آن اسکناسهای تمیز و گوشهدار بدهید. سکه را به بچه هم بدهی قهر میکند.
آقا گدای محترم
پلنگ سفید
یک نفر زنگ زد برنامه کودک تلویزیون و گفت: «الو. دیگر پلنگ صورتی پخش نکنید.»
- چرا؟ پلنگ صورتی که کارتون خوبی است.
- آخه از بس پخش کردید، شده پلنگ سفید.
طلا
مقداری طلا که گم شده بود، صاحبش خودم هستم. لطفاً دنبالش نگردید!
طلا گم کرده
جواب غلط
پدر: «پسرم امتحان ریاضیات چطور بود؟»
پسر: «یکی از جوابها را غلط نوشتم»
پدر: «عیبی ندارد. پس بقیهی سوالها را درست حل کردی؟»
پسر: «نه، چون اصلاً وقت نکردم به بقیهی سوالها نگاه کنم.»
شنگول و منگول و پینوکیو
آقا روباه میرود در خانهی شنگول و منگول و حبه انگور، و محکم در میزند. صدایی از پشت در میآید: «کیه؟ کیه در میزنه؟»
روباه دستی به شکمش میکشد. صدایش را عوض میکند و میگوید: «منم، منم، مادرتون.»
ناگهان در خانه به رویش باز میشود. روباه با خوشحالی میخواهد برود تو که پینوکیو پشت در جلو او را میگیرد و میگوید: «ببخشید آقا روباه، شنگول و منگول و حبه انگور، دو- سه ماهی است که خانهیشان را به من فروختند و از اینجا رفتند.»
طوطی سیاه
از آقا کلاغه پرسیدند: «اسم تو چیست؟»
کلاغه گفت: «طوطی.»
پرسیدند: «پس چرا رنگت سیاه است؟»
گفت: «آخه توی ذغال فروشی کار میکنم.»
گوشت گاو
محمود: «من از بس گوشت گاو خوردم، پر زور و قوی شدم.»
مسعود: «پس چرا من اینقدر ماهی میخورم، شنا یاد نگرفتم.»
دندان
بچههایی که دندانهای محکم و سالمی دارید! بچههایی که فکر میکنید دندانتان مثل سنگ است! بچههایی که دوست دارید همه چیز را زیر دندان بگیرید! ما در خدمت دندانهای شما هستیم.
انجمن تولیدی پسته و فندقهای دهان بسته
سیبزمینی دیوانه
دکتر به دیوانهها گفت: «فرض کنید سیبزمینی هستید که روی ماهیتابه دارد سرخ میشود.»
دیوانهها بالا و پایین پریدند، بجز یک نفر. دکتر از او پرسید: «تو چرا بالا و پایین نمیپری.»
گفت: «آخه من ته ماهیتابه چسبیدهام.»
قیمت
مشتری: «قیمت این لباس چند است؟»
فروشنده: «چهارهزار تومان»
مشتری: «وای ... آن یکی قیمتش چند است؟»
فروشنده: «دو تا وای...»
معلم: «مواد تشکیل دهنده نوشابه را بگویید.»
شاگرد: «آب دارد، گاز دارد و تلفن ندارد.»
به یک نفر عکس دایناسور را نشان میدهند و میپرسند: «شما به این چی میگویید؟»
شخص پس از چند دقیقه فکر کردن جواب داد: «ما غلط میکنیم به این چیزی بگوییم.»
یک نفر رفت عروسی، برف شادی ریختند سرماخورد.
مشتری: «پیشخدمت برای من ترشی بیاورید.»
پیشخدمت: «غذاهای ما خودشان ترشیدهاند.»
یک پنج تومانی در دست آدم خسیس عرق میکند.
خسیس: «هر چه گریه کنی خرجت نمیکنم.»
دکتر: «این همه قاشق توی معده شما چه کار میکند؟!»
بیمار: «خودتان گفتید روزی یک قاشق بخورید.»
اولی، «میآیی بازی کنیم؟»
دومی، «وقت ندارم. باید بروم به پدرم کمک کنم مشقهایم را بنویسد.
مرد خسیس پس از سی سال وارد کفاشی میشود و میگوید: «سلام من باز هم آمدم.»
افسر پلیس یک خودرو را که از چراغ قرمز رد شده بود، متوقف کرد و از راننده پرسید: «چراغ قرمز را ندیدی؟»
راننده گفت: «چرا جناب! چراغ قرمز را دیدم، شما را ندیدم.»








